تبليغاتX
آنسوي مغاك بيگذر


آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان خطور نکرده است


      " ... یکی از گفته های بسیار شگفت آور "دیوید بوهم" ــ فیزیکدان برجسته ی کوانتوم ــ  اینست که واقعیت ملموس زندگی هر روزه ی ما ، درواقع نوعی توهم است !

     درست بسان یک تصویر هولوگرافیک .  و در زیر این واقعیت ، نظم عمیق تری از وجود مستتر (پنهان) است . یعنی سطحی وسیع و اصیل تر از واقعیت که مدام ، درست به همان شیوه که یک تکه فیلم هولوگرافیک به تولید هولوگرام میپردازد ، به تولید همه ی اشیا و نمود های جهان فیزیکی ما میپردازد . و بوهم این سطح عمیقتر واقعیت را  " نظم مستتر " (نظم درخود پوشیده ) مینامد و به سطح وجود خود ما بعنوان "نظم نامستتر" (نظم ناپوشیده) اشاره میکند . 

     او این واژه ها را از آنرو بکار میبرد که تجلیات همه ی صورتهای جهان را نتیجه ی بیشمار ظهور و غیبت این دو نظم میداند ... 



     این ایده را میتوان در بسیاری از سنتهای کهن جهان نیز یافت . مثلا بودایی های تبتی این دو جنبه را خلا و لاخلا مینامیدند . لاخلا  واقعیت چیزهای دیدنیست . و خلا نظیر نظم مستتر ، جایگاه زایش همه ی چیزهاست که بصورت یک جریان بی پایان ، از آن سرازیر میشود . با این حال تنها خلا است که واقعیت دارد و تمامی اشکال جهان عینی ، واهی اند و تنها بخاطز جریان بی پایان میان این دو نظم اند که وجود دارند . 

     در عوض خلا را چیزی ظریف و پیچیده ، تقسیم ناپذیر و رها از خصوصیات متمایز کننده دانسته اند . چرا که تمامیت خلل ناپذیرش را نمیتوان با کلمات توصیف کرد ...


     بوهم بر این باور است که جهان را چیزی متشکل از اجزا دانستن ، همانقدر بیمعناست که آبفشانهای گوناگون یک چشمه را چیزی جدای از آبی که در آن است بدانیم . یک الکترون ، یک ذره ی اولیه نیست . بلکه نامیست که بر وجهی خاص از تمامی جنبش (هولوموومنت ) اطلاق شده است . واقعیت را قسمت کردن و سپس هر قسمت را نامگذاری کردن ، همیشه کاری دلبخواه و حاصل رسم و رسومات است . زیرا ذرات زیر اتمی و هرچیز دیگری در جهان ، بیشتر از طرحهای مختلف یک قالی ، از هم جدا نیستند . هرچه درجهان وجود دارد جزیی از " یک پیوستار " است !

     طبقه بندی های مفهومی ای که ما بکار میبندیم تا جهان را تقطیع و تجزیه کنیم ، کار خودمان است . اینها جایی در " آنجا " ندارند . چون در " آنجا " فقط تمامیت تقسیم ناپذیر در کار است . یعنی خدا  ...   "


                                                                                  "جهان هولوگرافیک - مایکل تالبوت"


پ ن : 

      سالها پیش ، وقتی برای اولین بار با معنی درست و شگفت واژه ی "صمد" آشنا شدم  و بعدتر ها که معنی عظیم واژه ی  " احد " آنرا برایم دقیق تر معنا کرد ، نمیدانستم که این حیرت ، سالها مرا همراهی خواهد کرد تا بدانجا که تمام دانشها و بینش های زندگیم را تحت الشعاع قرار دهد . 

      وقتی در روایتی خوانده بودم که امام باقر علیه السلام به یکی از اصحاب خود گفته بودند که " اگر شما به اندازه ی کافی درک داشتید ، تمامی دانشهای هستی را در کلمه ی "صمد " بشما می آموختم " ، آنگاه کمی خود را دلداری میدادم بر این حیرت بزرگ و درد لاعلاجی که بر جانم افتاده بود . 

     و وقتی از قول رسول خدا خوانده بودم که  " خداوند سوره ی توحید را برای مردم آخرالزمان نازل کرده است"  ، آنگاه خویشتن دارانه منتظر ایستاده بودم بر نظاره ی پهنه ی دانشهای درکنج مانده ی زمانه ی خویش . و استمداد میطلبیدم بر جرعه آبی برای فرو نشاندن عطش سینه ام .  برای این آتشی که بر جان افتاده بود و سیل دانشهای مجعول زمانه ، بر سوزشش می افزود .

      و حال ، آشفته تر از پیش ، و شیداتر از همه وقت این دعای رسول حق ، شده زمزمه ام که : " اللهم ارنی الاشیاء کما هی " ...


    و  اما  

                                   سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

                                   در حیرتم که باده فروش از کجا شنید؟!



        


برچسب‌ها: جهان هولوگرافیک, صمد, یگانه, هستی یکپارچه, هولوگرافیک
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31ساعت توسط هارپوكرات| |


نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت توسط هارپوكرات| |


  "   فقط آدمیانند که بجایی رسیده اند که دیگر نمیدانند چرا وجود دارند ؟!

     آنها دیگر از مغزشان استفاده نمیکنند و آن دانش سری که نسبت به بدن و حواس و رویاهای خود دارند را فراموش کرده اند . آنها از دانشی که روح در اختیار یکایکشان قرار داده استفاده نمیکنند . اصلا از آن خبر ندارند . و لذا کورکورانه و افتان و خیزان راهی را که به هیچ کجا نمیرسد دنبال میکنند . 

     نوعی بزرگراه که آنان خود با بولدوزر به جان آن افتاده اند و هموارش ساخته اند  تا بتوانند سریع تر به آن حفره ی عظیم تو خالی که سرانجام در انتهای راه خواهند یافت برسند . حفره ای که منتظر است آنها را یکجا ببلعد . یک شاهراه راحت  هموار که میدانم به کجا میرسد ؛ خود دیده ام . خود آنجا بوده ام . در تصور ذهنی ام . و هرگاه به فکرش می افتم از وحشت میلرزم . . .     "

*

     متن فوق قسمتی از کتاب فوق العاده ی  " جهان هولوگرافیک "  نوشته ی مایکل تالبوت است . کتابی که خود بابی از دانش را بسوی شما میگشاید ، و نه صرفا دانشی را بر دانش شما بیفزاید . چه اینکه دانشهایی هستند از نوع بینش ، که خود دریچه هایی هستند به دنیاهایی بسیار عظیم و عمیق .  دنیاهایی که همینجا در کنار ما هستند اما تنها معدودی از چشمها به دیدارشان نایل می آیند . چشمهایی که بطلبند و همان چشمهایند که میابند .

     این کتاب رو میتونید از انتشارات جیهون تهیه کنید . پیشنهادیست از جنس عطش !


لینک مربوط


نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت توسط هارپوكرات| |



گویند سرّ عشق نگویید و نشنوید 

مشکل حکایتیست که تقریر میکنند ...


...


نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/31ساعت توسط هارپوكرات| |

سلام.

     ممنونم از دوستانی که توی این دوره ی کوتاه نبودنم این کلبه ی فقیرانه رو فراموش نکرده اند و هنوز هم با سرزدن هاشون دلگرمم میکنند .

     انشاالله بزودی این کم کاری رو جبران میکنم . 

     فعلا این کلیپ کوتاه و گرانقدر رو  که هدیه ای بوده از یک دوست باارزش ، براتون هدیه میگذارم که بی مناسبت به مناسبات این روزهای غم آلود نیست . چشمهایی که معجزشان کلام بود ، اما میگریستند از واماندگی واژه در بیان حقیقت . جشمهایی که از غم جهل امتی ، لحظه به لحظه بی فروغ تر میشدند . . . 


لینک دانلود



نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت توسط هارپوكرات| |


      دوسال پیش ، توی اون زمستان سهمگین ، وقتی پا به این خونه میذاشتم ، اندوهی بسیار سهمگین بر دلم سنگینی میکرد . اندوهی اونقدر گران که گمانم به درآمدن از اون نبود ....

      حالا  امشب رو میگذرونم و حال آنکه آخرین شبیه که تو این خونه بیتوته کرده ام و آخرین شبیه که این تن خسته رو بر این تخت خسته تر از خویش رها میکنم . 

      و امیدم به خداوند متعاله ...

      همون خدای یوسف در چاه . . .


نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت توسط هارپوكرات| |


      شرک آنقدر مرموز ، و ایمان آنقدر متفاوت از باورهای ساده انگارانه ی ماست که دیده ام کافرانی را که در قله های ایمان میزیند ، و بسیار هم دیده ام  خداپرستانی را که جز باورهای خالی ساخته ی ذهن و نفس خود را ، در مغاک های تاریک و نمور عادات، نمیپرستند .


      رسیدن به درک و شناخت خداوند هستی ( همان وجود )  و ادراک نوع و روش ارتباط با او ، آنقدر متفاوت با دیدگاههای عرف شده ی امروزیست که اغلب میبایست در زیر روشنای آفتاب هم با چراغ گرد شهر گشت که شاید و شاید بتوان جانی را یافت که درک صحیحی از وجود و هستی  (یعنی خداوند) و شیوه ی حشر و زندگی با او را داشته باشد .

      امام صادق علیه السلام در روایتی خاص میفرمایند :

" همه ی آنچیزی را که شما در دقیق ترین معانی در گوشه های ذهن و اوهام خویش تمییز میدهید ، مخلوقات ذهنی شمایند که بازتاب باورهای درونی خودتانند . چنانکه حتی مورچه گمان میکند که خداوند دو شاخک بزرگ و نیرومند بر روی سر دارد ... "


      خداشناسی و خداپرستی های ما ، اغلب باورهای خام و برون ریزی های عقده گونه ی درونی ماست که از شکاف عرف ها و رسومات بی محتوا و منجمد و بی روح ، به بیرون  "زندگی ما " تراوش میکند . زندگی هایی افراشته  تنها بر کلیشه ای فرسوده و تهی . جانهایی مرده از عادت ،  و زنده نشده با معرفت و عشق . زندگی هایی مملو از "تهوع"  !  

       شرک آنقدر پنهانست ، و خداپرستی آنقدر نادر  ، که گویی خداوند متعال غریب ترین کس بر روی زمین است .

      شناخت هستی خداوند متعال ، و درک حضور او  ( قرب )  چیزی نیست که بتوان آنرا در قالب کلمات و مناسک گنجاند . تا مفهوم " آن چیز دگر  " در قلب ما ننشیند ، ما از وجود و هستی و زندگی (و بمعنای اعم:خدا) جز موصوفهای کوته فکرانه که جز مخلوقات ذهنی ما چیزی نیست ، درک نخواهیم کرد .

      حقیقت امر اینست که ایمان داشتن و مومنانه زیستن ، رسیدن به نوعی نگرش و بینش خاص به هستی است که بکلی بنیانهای عرف گونه ی درونی ما را درهم فرو میریزد و از هم میپاشد ، و بنیانی جدید و زندگی ای بکلی مغایر با روشهای پهن شده در اجتماع خواهد بود ، که درشرایط امروزی  شاید عزلت را تنها همدم انسان سازد . این پدیده (ایمان)  آنقدر متفاوت با دیدگاهها و تجربیات عموم امروزه است که بندرت میتوان مظهری از آن را یافت .

      از این روست که سعادت را در قرآن در جمله ی "الذین آمنوا و عملوالصالحات ..." میبینیم . و حال آنکه همین کلمه ی ساده و متاسفانه در پیش پا افتاده ی " آمنوا"  آنقدر پدیده ای نایاب است که خداوند خود حال زمانه ی واپسین را اینگونه توصیف میکند :  " ... ثلة من الاولین و قلیل من الاخرین " (واقعه _ 13) .


      به واقع عموم انسانها را رحمت گسترده ی خداوندست که به بهشت میرساند ، نه ایمان آنها . که ایمان ، آدمی را به "او" میرساند نه به بهشت . 

      این پدیده آنقدر شگرف و دور از دستهای بسته ی عقول محاسبه گر ماست که تجربه ی عظیم ساعتی نشستن با "مومن" کافیست تا درونت را بهم بریزد . . . دیوانه ات کند . . . شیدایت سازد . . . 


      تشنه ام . . . . . . .  الهــــا  ، تشنه ام . . . . 



      

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت توسط هارپوكرات| |


استاد میگفت :

        " انسان بذری است  کاشته شده در خاک . تا میوه ای بدهد . و آن میوه "حیرت" است و "دهشت" !

اما بی خلوت و سکوت نمیشود آقایان . . .  نمیشود . "



نوشته شده در یکشنبه 1390/11/30ساعت توسط هارپوكرات| |


     پرسیدم : تابحال چطور زندگی کردی ؟

گفت : همونطور که همه زندگی میکنن . بدنیا اومدن ... مهدکودک ... بازی های کودکانه ... کلاس و درس ... امتحان و کنکور ...  دبیرستان و دانشگاه ... تلویزیون و سینما ... کار و ازدواج ... بچه دار شدن و دوره ای دوباره برای فرزندم ....

...

بیاد سوال و جوابی که بین آقای قاضی تبریزی و شهید مطهری پیش اومده بود افتادم . اون عارف ژرف از شهید مطهری پرسیده بود چطور نماز میخونی ؟

مطهری که اون زمان طلبه ای جوان بوده پاسخ داده بود : با توجه کامل به تجوید درست و معانی و مفاهیم آیات و توجه به خداوند متعال .

آیت الله قاضی با تعجب ازش پرسیده بود :   " پس کی نماز میخونی ؟!  "


...

     اون رفته بود پی زندگیش و من هم . 

اما یه صدایی مدام تو گوشم زمزمه میکرد  :  " پس تو کی زندگی میکنی ؟!   "



نوشته شده در جمعه 1390/11/28ساعت توسط هارپوكرات| |



عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است

حیف و صد حیف که ما دیر خبر دار شدیم



نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت توسط هارپوكرات| |


     گاهی روزهایی بر انسان میگذرد که در آن حرفهایی دارد برای گفتن . و گاه روزهایی می آیند که در آن حرفهایی هست برای نگفتن . اما روزهایی هم هست که حرفهایش از جنس رفتارند . در این روزها شاید سکوت بهترین همنشین آدمیست . . . 


بشکن دلم که رایحه ی درد بشنوی

کس از برون شیشه نبوید گلاب را 



نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت توسط هارپوكرات| |


     از کوچه پس کوچه های شهر تاریکش میگذشت . شهر درون خود . کوچه های افکار . گذرگاههای عقاید . از لابلای کوههای امید . مابین دشتهای خیال . . . 

      و آنجا ، کوچه ای پر از فقر بود . خانه ای  پراز  فلاکت . و گذرگاهی  دیگر در رنج بیماری . انسانهایی دید در درد غوطه ور . چشم امیدشان کور . نای ناله شان خاموش . دست خواهششان سرد . . .

     آشفته و پریشان روی بسوی آسمان فریاد زد :

ــ بار خدایا  !  ای آنکه خود را مهربانترین مهربانان میخوانی . چنان تویی با آن عظمت و مهربانی ، چرا کاری برای اینان نمیکند ؟

    ندایی آرام در گوش جانش زمزمه کرد :

ـــ  من از پیش کاری برایشان کرده ام .    من ،  تو را آفریده ام   .



پ ن :

تلک الایام نداولها بین الناس . و لیعلم الله الذین آمنوا ، و یتخذ منکم شهداء  ؛ و الله لایحب الظالمین.

                                                                                                     آل عمران  140


نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت توسط هارپوكرات| |

 

 

     آه از این پیاله های لبریز . آه که چه طوفانی بپا کرده این دانش انسان امروز . آه که چه پرغرور است بشر بر آنچه گمان میدارد میداند . آه که چه غریب و مهجور است دانش . آه که هستی چقدر در کج فهمی فرزند آدم در بکارت ناشناختگی فرو مانده . آه بر زمانه . آه بر بشر. . .

 

       گاه که در بدمستی خویش ، پای از ابرهای محیط بر دهر، فراتر میگذارم ، افسوس میخورم بر این جنبندگان روزگار که به تعبیر خداوندگارشان ، همچون ملخ ها در مغالطه ی دانش های رنگارنگ و پوشالی شان ، هرچه بیش میروند سرگردانتر از پیش به گرداب تاریکی و ظلمت فرومیروند و هرچه – به گمان خویش - چراغ علم می افروزند ، آسمان وجود را تاریک تر میبینند . چونانکه گویا دیگر خورشیدی نیست و ستاره ای نمانده و شمعها بی رمق ، کوری او را زمزمه میکنند . و او که طاقت ندارد بر این ملامت ، در آسمان تاریک وجودش ، خورشیدی میسازد و ستارگانی میپراکند تا خود نیز فریبای پنهانی خویش باشد ؛ و تا نکند که دریابد که فقیر تر از پیش است و اندکی از کبریائیش در نزد خویش و خویشان کاسته گردد. 

     و عجیب اینکه فرزندان آدم چه خورشیدهای کاغذین خیالات یکدیگر را باور کرده اند . گویی از ازل هم همین خورشیدهای کاغذین در آسمان وجود ، نور افشانده بودند . وای که بشر چه میکند با خویش . وای که توهم چه میکند با بشر . ای بسا رحمت بر انسان دیروز که خورشید آتشین مخلوق خدارا میپرستید نه کاغذین مخلوق خود را .    و اینگونه شد که انسان ، در طلب دانش ، شهر دانش را از یاد برد و دل به الوان تاریک کننده ی دل نهاد .

       زود است اما . . . زود است که بشر در نگاه بی انتهای ستون دهر ، دریابد که این نه دانش بود که می اندوخت که دانش سکون رساند نه حرکت ، و آرام افزاید نه پریشانی ، و وجد آفریند نه رخوت ، و حیرت در حیرت اندازد نه افزودگی بر سردرگمی . و شــیدا کند نه پیــدا و به سجده افکند نه به استکبــار . آه که انسان بنام علم ، چه دور گشت از علم .

      آنروز که علم ها را دفتر بگشایند، چقدر او در حیرت و افسوس افتد که چه گسترده زمانی را در کابوس بسر برد و چه عظیم عمری را بیهوده بر باد داد . آنگاه که درهای علوم را در پیش چشمش گشایند چه فریاد ها زند بر کوری خویش ، که گمان میبرد در دانشها غوطه وراست و حال آنکه شهر دانش را حصارهاست و این حصارها را دربهاییست مقفول بر غنا !! اینجار فقر است کلید گشاینده و تشنگیست رمق پیش رونده . و فرزند آدم چه حقیرانه و مضحک در سایه های حصار شهر ، در جنون کبریای دانش خویش افتاده . پای میگذارد بر شانه های همراهان تا بالاتر رود از سایه ی دیوار بر روی زمین . عجبا بر وهم !!

      علم چه مظلوم افتاده و بشر چه با او بیگانه . توهم علم مدتهاست بشر را به بازی گرفته و ما نیز فتراک به دست زمانه سپرده ، پیش میرویم با این طوفان جهل و پریشانی. 

       اگر انسان میدانست که بزودی عالم تا چه اندازه دگرگونی خواهد یافت ، تا این اندازه خود را گرفتار بندهای علوم الحیل ــ این حجاب اکبر ــ نمیکرد ؛ چه آنکه آنروز که جام شراب ناب علم بمیان آرند ، هرآنکه ساغرش تهی تر بود و عطشش بیشتر ، شراب افزون برد . و آنانکه پیاله هایی اندوخته از وهم دارند و سیراب از سراب ، چه غبطه خورند بر پیاله های خالی و لبهای تشنه ی غریبان این غریبستان ؛ که مینوشند از دست ساقی شراب عشق و دانش محض .

       آری بزودی ستارگان فروریزند و آسمان دانش حقیقی ، در افق چشمان مسیح آفرینش نمایان خواهد گشت و آنروز ما همه در برابر علم ، بی سوادانیم . چه اینکه آنروز ، سکه های ما چونان سکه های اصحاب کهف ، از رونق افتاده است و آنگاهست که درمیابیم این قرون متمادی ، همه خوابگردانی بودیم که در انقلاب دستان او سیر آفاق میکردیم . و آن هنگامه است که درمیابیم چرا اوتادی که آگاهی داشتند بر خوابگردان این گهواره ی مجنون – زمین عزیز – تا این اندازه در غیبت و فرار و رعب از فرزند آدمی بسر میبردند .

        وَ تَحسَبهم اَیقاظاً وَ هُم رُقود . وَ نُقَلّبهُم ذاتَ الیَمینِ وَ ذاتَ الشِمال . وَ کَلبُهم باسِطٌ ذراعَیهِ بالوَصید .لَوطّلَعتَ عَلیهم لَولّیتَ مِنهُم فِراراً وَ لَمُلِئتَ مِنهُم رُعباً . ( کهف – 18)

و بیدار میپنداشتی  آنان را و حال اینکه آنان در خواب بودند ؛ و ما آنها را به راست و چپ  میگردانیم .و سگ آنها دستان خود را بر دهانه ی غار  ( به نگاهبانی ) گشوده بود . اگر به احوال آنها اطلاع میافتی فرار میکردی و وجودت از وحشت مالامال میشد .

   *

     و تو هارپو کرات ؛ در این شب بی شراب ، به انتظار فلق دانش ، آب کم جو ، تشنگی آور بدست .

 

الهـا . . .

        سینه ام . . .

                                  عطش !

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت توسط هارپوكرات| |


     گاه ، در شبهایی چون امشب ، در میمانم در برابر عظمت اقیانوس بیکران  همسفرم  ...

درمیمانم . . . 


میشکنم . . . 

...


میدانی که مرا  باده تویی ؟ 

. . . . . .  باده تویی . . . 


نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت توسط هارپوكرات| |


بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری  گر طلب روزی ننهاده کنی


آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد

حالیا فکر   سبو  کن که پر از باده کنی



نوشته شده در جمعه 1390/10/02ساعت توسط هارپوكرات| |


امیر المومنین علی علیه  السلام در خطبه ای از نهج البلاغه در یادآوری از دوستی از دوستان خویش اینگونه سخن میگویند :


    " مرا در روزگاران گذشته برادری بود در راه خدا ، که کوچک بودن دنیا در نظرش ، او را در چشم من بزرگ میکرد . شکمش بر او تسلطی نداشت . آن چیز را که نمیافت آرزو نمیکرد . و اگر میافت ، بسیار بکار نمیبرد . 

     بیشتر روزگارش خاموش بود . و اگر میگفت ، بر گویندگان غلبه میافت و تشنگی پرسندگان را فرو مینشاند . افتاده بود و هم او را ناتوان میپنداشتند ، اما هرگاه زمان کوشش پیش می آمد ، شیر خشمگین و مار پر زهر بیابان بود . برهان نمی آورد تا نزد قاضی میرفت و کسی را سرزنش نمیکرد در کاریکه برایش بهانه ای میافت ، تا اینکه عذر او را میشنید . 

     از دردی شکوه نمیکرد مگر وقتی که بهبود میافت . آنچه میگفت بجا می آورد و آنچه نمیکرد نمیگفت . اگر در سخن به او غلبه میکردند در خاموشی مغلوب او بودند . چرا که در شنیدن حریص تر بود تا در گفتن .و اگر ناگاه میان دو امر میماند ، مینگریست که کدامیک بر خواهش نفس نزدیک تر است ، پس آنرا ترک میکرد و دیگری را میگزید . . .

    بکوشید که این صفات را فراگیرید و به این خوی ها رغبت کنید . که اگر بر همه توانایی ندارید ، فراگرفتن اندک از آن بهتر از فروگذاردن همه ی آن است ."


نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت توسط هارپوكرات| |


     دوست ها داشتم . دوست ها دارم . هرکدام در طعمی از  خدا   !


     دوستانی داری از جنس خاک . دوستانی از جنس باد. دوستانی از جنس دریا . گاه از جنس دوزخ . دوست ها هرکدام پلی هستند بسوی افقی .

     دوستانی داشتم از جنس جنون . دوستانی داشتم از جنس خاک . خاک محض . سرد  .  خاموش .


     دوستانی داشتم از جنس جنون . از جنس شبهای خاموش سرگردان . از جنس دیوانگیهای کوتاه . از جنس سرنهادن ها . تسلیم ها . . . فریادها. . . واژه ها  . . . آه ای دوست  ای دوست  ای دوست . . . 

     یادش بخیر . . .  دوستانی داشتم از جنس فردا . دوستانی داشتم از جنس روزمرگی . فرتوتی .

     دوستانی بودیم از جنس سکوت . . . 


     یاد دارم حتی

     دوستی داشتم از جنس شمس . . .  آتش بجانم افکند و . . . . . . . .  رفت .   و ماند . حصارها وسیع شدند با او . افق ها گسترده شدند تا مرگ . عشق معنا شد  حتی تا  فراق . خدا نزدیک شد با او ، حتی تا رگ !

     دوستی داشتم حتی ، از جنس کاه . او هم رفت . اما همچون کاه سبک . دوستی داشتم حتی چون شیشه ، شفاف . براحتی شکست اما .  

     میدانم اما ، دوستانی هم هستند از جنس کوه . . . از جنس کوه . . . از جنس کوه .

     خدا میداند تنها ، که چقدر دوست میدارم خیره در شمعی بمانم . . . شعله اش همیشه مرا دیوانه میکند . یادم آمد : دوستی داشتم  همچون . . . .   نه !  نه . من هیچ وقت دوستی نداشتم از جنس شمع !  آری یادم آمد : من هیچگاه دوستی نداشتم از جنس شمع . . . 

     سالها گذشته اما .  سالها گذشت حتی .  دیوانگی ها کردم .  دیوانگی ها دیدم . کودکی ها کردم .  کودکی ها دیدم . . . . 

     چه رسم غریبیست دوستی . افق را در دست لمس میکنی . افقی که در چشم تو نیست . در چشمان اوست . جایی که نمیدانیش ، حتی گاه با او   !

     خدا بامن تنها بود .  و من ، دوستی داشتم که مرا بی او خواست . دوستی داشتم که مرا تا او برد . دوستی داشتم که مرا  حتی با خویش نخواست !  شاید مرا هیچ میخواست .

     رسم آواره ای دارد دوستی . رسمی پریشان واقعیت ها . 


     با دوست از کوچه ها گذشتم . بی دوست هم .  کوچه ها بودند که آواره ی ما بودند . گاهی احساس میکنم زمان هم آواره ی ماست . واله ای سرگردان بدنبال شکار یک نگاه . یک نگاه خاص . یک نگاه ژرف در چشمان سیاه و عمیق دوست . . .   

        آه . . . . . . . . .   چشمهایش . . . 


     چشمهای دوست حرف ها دارد . من حرفهای بسیار خوانده ام از آن . من از چشمها تا دوزخ فرو شده ام .  من از چشمها تا بهشت فرا شده ام .   آه که دستهایم گاه در چه دستهایی مکث کرد . دستهایی دور . شبهایی شوم . 


     میدانم اما که خدارا سنتی است در هستی . سنتی که من میخواهم از او  و او میدهد با دوست . بارها گفته ام . بازهم میگویم :  دوست همان دعای اجابت شده ی ماست . . . 


     تو باور نکن باز . فکر میکنی از ما چه میماند ؟ 

   


                                                              

 پ ن :

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم . . . 



نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت توسط هارپوكرات| |

     سخنی در باب عرفان های کاذب عصر ما ، که متاسفانه در میان جوانان باب شده است . مارهایی بس خوش خط و خال که هویت درونیشان همان اومانیسم است . انسان محوری . 

     اینکه انسان را محور تمام ادراکات میدانند و خارج از ادراک انسان ، به حقیقتی مجرد و محض اعتقاد ندارند . اینکه احساس انسان معیار همه چیز است . اینکه در نهایت ، انسان خود آفریدگار خویش میشود . و نهایت اینکه تو پس از دیدن فیلم مستند " راز "  غرق لذت و شعف میشوی . اینکه تو خدای خود را گم میکنی . اینکه تو گم میشوی .

     اما حرکت حسین چنان طنینی در گوش تاریخ افکند که پیروانش هیچگاه اسیر این ضلالت نگردند . چرا که حسین چراغ هدایت در شبهای دیجور ظلمت است . همان کشتی نجات از تلاطم ها و پریشانی های زمانه . و شیعه ی حسین ، هیچگاه خود را در مرکز آفرینش نمیبیند . چرا که حسین به بلندای تاریخ فریاد زد که : "اگر دین محمد جز به بهای خون من زنده نمیماند ، پس ای شمشیرها مرا فراگیرید ."

     حسین با این کلام این چراغ هدایت را روشن کرد تا شیعه هیچگاه و به هیچ ترفندی مبتلا به "انسان محوری " نشود . چه اینکه حسین هم که انسان کامل و حجت خدا در زمان خود بود با تمام دارایی اش فدای دین محمد میشود . یعنی این همه عظمت فدای عظمتی بالاتر از خود . 

     این سیلی سختی است به کسانیکه دین را بازیچه ی هواهای نفس خود کرده و گمان میکنند که دین همان دریافت ذهنی و مکاشفات درونی آنهاست و بدین سان باب اباحه گری و خودپرستی را در نفس خود میگشایند .

     ای آنکه عادت وار بر حسین میگریی و بر سینه میزنی !  حسین با آن همه عظمت قربانی دین شد . تو برای دینت چه به قربانگاه آورده ای ؟



     ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز         کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

     این مدعیان در طلبش بی خبراننـد          کان را که خبــر شد خبری باز نیامد


     سخنی کوتاه هم در این باب را از زبان دکتر سروش یشنوید .         لینک



نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت توسط هارپوكرات| |


     "  وقتی که در صحنه ی پیکار حق و باطل نیستی ، هرکجا میخواهی باش . به نماز بایست یا به شراب بنشین. فرقی نمیکند  ! بی امام ، سعی صفا و مروه هم سعی ای بیهوده است . همچون عرق ریختن های بی حاصل امروز مسلمانان که هرچه بیشتر عرق میریزند بیشتر به بدبختی و فلاکت میرسند . بی معرفت امام ، طواف بر گرد کعبه ،  طوف بر گرد همان بتخانه ی بزرگ است پیش از رسالت محمد (ص) . . .  "

                                                                                " دکتر شریعتی -- حسین وارث آدم "


     باخودم میگفتم اگر در تمام عمر یکبار هم برای حسین بر سینه نزنم و فقط و فقط این سخنرانی دکتر شریعتی رو به حقیقت درک کنم ، برای دنیا و آخرتم توشه کافیست . 

     و مگر نه آنکه میزان بلندای هر عمل ، معرفت و سپس خلوص است . پس عجبا از ما که نمیدانیم حسین از چه رو چنان مستانه همه ی آنچه در دنیایش بود را به فدا داد ، و بر سینه میکوبیم . گریه بر زخم های حسین کافیست .  بر دردهای حسین مویه کنید ...


لینک دانلود سخنرانی فوق العاده ی دکتر شریعتی با عنوان     "حسین وارث آدم"

قسمت اول

قسمت دوم



نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت توسط هارپوكرات| |


   "     قافله عشق در سفر تاريخ است و اين تفسيري است بر آنچه فرموده اند: كل يوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... اين سخني است كه پشت شيطان را مي لرزاند و ياران حق را به فيضان دائم رحمت او اميدوار مي سازد.

... و تو ، اي آن كه در سال شصت و يكم هجري هنوز در ذخاير تقدير نهفته بوده اي و اكنون ، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبه بشريت ، پاي به سياره زمين نهاده اي ، نوميد مشو ، كه تو را نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنه خون توست و انتظار مي كشد تا تو زنجير خاك از پاي اراده ات بگشايي و از خود و دلبستگي هايش هجرت كني و به كهف حَصينِ لازمان و لامكان ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و يكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي... ياران! شتاب كنيد ، قافله در راه است .  . . .   "
                                                                          " فتح خون -- سید مرتضی آوینی "


توی این ایام ، خوندن کتاب فتح خون شهید آوینی رو از دست ندید . ابتدا معرفت پیدا کنید و سپس بر سینه و سر زنید . این کتاب رو میتونید از     این لینک     دریافت کنید . 


نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت توسط هارپوكرات| |


Design By : Night Skin