تبليغاتX
آنسوي مغاك بي گذر
  عوالم و اجساد با همه ي آنچه در آنهاست ، نسبت به عالم ملكوت مانند يك لحظه از زمانست در مقابل زمان . و عالم ملكوت نسبت به عالم جبروت همين نسبت را دارد ؛ بلكه اصلا ميان آندو نسبتي نيست . .

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

گر پیر مناجات است ور رند خراباتی

هریک قلمی رفتست بر وی بسرانجامی

سعدی بلب دریا دردانه کجا یابی ؟!

در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 14:27  توسط هارپوكرات  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

ام حَسبتَ اَنّ اصحابَ الکَهفِ و اَلرّقیم کانوُا مِن آیتنا عجبا ؟!

" آیا گمان میبری که داستان اصحاب کهف و رقیم از نشانه های عجیب ماست ؟!"

 

 

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

به غار خواهد رفت . . .

 

*

و مَن یهاجر فی سبیلِ الله یجد فی الارض مُراغما کثیرا وسعة وَ مَن یَخرج من بیَتهِ  مهــاجرا اِلی الله و رسـولهِ ثُم یدرکـه الموتُ فقد وقـع اجــره علی الله و کـان الله غفــورا رحیما

 

" و کسی که در راه خدا هجرت کند ، نقاط امن فراوان و گسترده ای در زمین میابد. و کسی که از خانه اش بعنوان مهاجرت در راه خدا و رسولش بیرون آید ، و سپس مرگش فرا رسد ، پاداش او ضمانت شده توسط خداوند متعال است و خدا  آمرزنده و مهربانست."

***************** 

 

چه وجد عجیبیست در دلم ، از این هجرت ملتهب !

چه نشاطی دارد فرار از این لجنزار تاریک ــ این شهر غریب ــ که بیشتر به ویرانه میماند تا به آبادی !   چه سروری دارد هجرت از این مرداب عادات بیهوده و سرمستی های رخوت انگیز این لولیدن کرم آسا ، که زندگی می خوانندش ، و بیشتر به رکود مرگ میماند تا به زندگی.  چه آرامش بخش است دوری از این مردگان خوابگرد که تاریکی ِ چشمهاشان ، تازیانه میزند بر هر شعاع نوری که بخواهد بر قلبی بتابد .  چه عاشقانه است پرواز از  تاریکیهای قعر مغاک این دل پر لهیب ، بسوی بهشت گمشده ی خلوت و سکوت و راز . و چه روح بخش است جدایی از این دلهای پوسیده از کینه های جهالت ؛ که جهل چه بیداد میکند در قلوب این فخر فروشانِ دانش!

     خداوندا ؛ چه غریبی در این دیار و چه غریبند آنانکه مفری میجویند از این سرای وحشت . الها ؛ در هجرت از این غریبستان و در غربت این دلمردگان شهر خاموشی ، قرب تو میجویم . و تو خود قدرت ده این ضعیف را بر ترک عادات مردگی . این هجرت را از این بی مقدار بپذیر  و برایش آغوش بگشای.   میدانم ،   . . .  تو میدانیم .

. . .

آه که چه وجد عجیبیست در دلم از این هجرت پر التهاب . . .

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 22:25  توسط هارپوكرات  | 

 

از آب و آتش نیستم ، وز باد سرکش نیستم

خاک منقـش نیستم ، من برهمه خـندیده ام

مولانا

خورشید بخواب رفت و ماه پر عشوه ، پرده از رخ کنار زد "غریبه "حرکت کرد و قاصدک بیدار شد . گنجشک به ماه خیره گشت . دشت پرنیان نسیم را بروی خود کشید ، و قاصدک شبی با باد همراه گشت...

 

از نسیم پرسید  : زندگی چیست ؟

چشمان غریبه برقی زد . نسیم جواب داد : " چرا از بید مجنون نمیپرسی ؟ " قاصدک از لابلای شاخه های بید گذشت و شنید : "رقصی به آواز نسیم . . ." . نسیم لبخندی زد اما ابهام قاصدک هنوز برجای بود . براستی معنای زندگی چه بود ؟ از کجا آغاز میشد و به کجا ختم میگردید ؟ چرا میبایست زیست و با چه میبایست آنرا بسر برد ؟ . . .

اینها ابهامات قاصدک کوچکی بود که هنوز از مفهوم زندگی چیزی نمیدانست و از هنگامیکه مصمم شده بود تا شبی را با باد بگذراند با خود عهد کرده بود تا به همراه نسیم ، راز این ابهام را بیابد . نسیم آرام حرکت میکرد و قاصدک همراه او بود . به گنجشک نگریست : "به چه می اندیشی ؟ " پرندة کوچک آهی کشید : " آیا او نیز مرا میبیند ؟ "   قاصدک به فکر فرو رفت . . . سر بلند کرد و به آسمان نگریست . ابری دید در خلسة باد . . . با خود گفت : "چه گذرا  ! " نسیم آرام در گوشش زمزمه کـرد : " من آنگـاه که طوفانم ، خـود میبینم که هیـچ چیــزی آنطور که هست نمیماند ."  قاصدک پرسید :"حتی زندگی ؟"  و نسیم پاسخ داد :" حتی او ."  غریبه نگاه عجیبش را به قاصدک دوخت . گنجشک در خود تکرار کرد : نمیماند ؛ هیچ .

به خاک نگریست ، خاک جلوه ی این حقیقت بود . و خاک در رخوتی فرورفته به ابدیت می اندیشید . غریبه نزدیک میشد . . .

 باد وزید و قاصدک بالا رفت . برگی خشک از روی زمین فریاد زد : " قاصدک بالا مرو " . اما قاصدک خندید : "میخواهم ببینم ."   ژاله ای رقص کنان ، از روی گلبرگهای مریم سر میخورد ، و عاقبت بر خاک غلتید ، و خاکِ خاموش و بی حس ، برای لحظه ای زندگی را فهمید ، و در لحظه ای کلام باد را از یاد برد . دریا پرابهت و پر تلاطم چه به رازهای خود میبالید .خاک رو به دریا کرد و گفت :   " تو یاد آور ازلی ! گهواره ی حیاتی ! اما چیزی " غریب " در عمق نهفته داری . "  دریا گفت :" و تو یادآور ابدی ! خدای نسیانی !  و آنچه در آغوش کشی فراموش میشود "      و غریبه هنوز می آمد . . .

قاصدک بیتاب از شهوات خود با باد بالا میرفت . آتش ، مغرور و خود خواه ، با جادوی خویش تا میتوانست می بلعید تا به نسیــم بگوید که زندگـی چیست  !!!  (نسیمی که خود حیات آتش بود). و نسیم رها از آب و خاک و آتش ، در دنیای خود پیش میرفت و همراه بیتاب خود را تا دنیایی میبرد که در غربتش ، غریبـه ای به انتظار ایستاده بود .

. . . و قاصدک در اوج ، همه را میدید و کلامشان را میشنید و بالبخندی بر لب ، اندوهی در دل ، و خوفی در وجود ، پیش میرفت . گویی در این افق حقایق جوری دیگرند . معانی بزرگند و تو همه چیز را کوچک میبینی ـ اگر ببینی ـ .  گویی حرفهایی که ارتفاع میزند ، با حرفهایی که تا کنون شنیده ای متفاوت است. مکان غرائب است ، و غریبه کلید چشمان مقفول ! و تو تا غریبه را در نیابی ، اسیری !

قاصدک با ورود به این دنیای ناشناخته ، چیزی را در دل خود در تلاطم میدید : خوف ؟ اشتیاق ؟ پوچی ؟ بی تفاوتی ؟ جنون ؟؟ . . .   او هم ندانست ! قاصدک اوج میگرفت ، میدید ، میفهمید و غافل از تاوان آن ، در شهوت خویش پیش میرفت . در این اوج همه چیز حقیر ، اما دوست داشتنی است .(گردابی در بیابانی تفتیده )!

 قاصدک آرام آرام به مرزهای شهوات خود نزدیک میشد ؛ آنجا که اجلها خانه دارند !  او میخندید ؛ به حقارت همه چیز ؛ به پوچی آنهمه دیدنی و شنیدنی . صدای قدمهای غـریبه به گوش میرسید . نزدیک بود ؛ خیلی نزدیک . قاصدک هرچه اوج میگرفت ، بیشتر میدانست و به غریبه نزدیکتر میشد ! اما عجیب آنکه غریبه هم به او میخندید !

. . .

*

 فلک را بیش از این تاب تحقیر نبود . همه چیز آرام بود ، اما ناگاه برقی درخشید ودر سایه اش رعدی با غرور خروشید . طوفانی بپا شد تا رقص جنون فلک را فریاد زند . آنان به بازی برخواستند ، زیرا تبسمی آنان را به بازی گرفته بود  ! همراهی را تا به کجا پنداشتی ؟ پیوندها میگسلند . . .  آنجا که همسفر دشنه از پشت میزند . . . خاطرات خواهند مرد . . .

قاصدک ضعیف تر از آن بود که در برابر این طوفان تاب بیاورد ؛ که تازیانه ی دهر ، وحشی بود . سنگین بر زمین افتاد . . .

(کودکی ، زیر باران ، پرنشاط میدوید . . . و غریبه چه نزدیک بود . . . )

قاصدک روی خاک دراز کشید . ( خاک نامهربان بود ) و قاصدک خسته . از دانستن ، از دیدن . صدای قدمهای غریبه نزدیکتر میشد ؛  و باران چه بی امان میبارید . کودک در دنیای زیبای خود ، غرق در رویاهای کودکانه ی خویش ، پا بر روی قاصدک نهاد  . . .   و قاصدک تاوان عروجش را در هبوط خود دید .

 . . .

. . .

 کمانی رنگین و زیبا ، در سیاهی شب ناپیدا بود  !

گنجشک هنوز به ماه می اندیشید .

باد ، آتش را به بازی گرفته بود .

و باران

چه با خاک هم آغوشی میکرد .

و در همین نزدیکی

غریبه

با زهرخندی به زندگی مینگریست .

صدای قدمهای او هنوز می آید . . . 

                                               آیا نمیشنوی ؟

 

 اسفند ماه سال ۱۳۸۱

--------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

این متن متعلق به سالهای نوجوانی منه که خاطرات زیبا و اندکی نیز تلخ  رو برام تداعی میکنه. نمیدونم چی شد که از اینجا سر درآورد؟! اما لازم دیدم چند تا نکته رو بنویسم چون میدونم معنای  متون بلعت دارا بودن واژه هایی که اغلب برای نویسنده معنایی خاص داشته اندکی ثقیل شده است .

نسیم ، باد و طوفان همه شئون متفاوت یک وجودند.

قاصدک ، سالکیست که بدنبال جوابهای واقعی سوالات خویش میگردد چون میداندپاسخهای حقیقی در لابلای چیزی که بدان " زندگی " اطلاق شده ( !!! ) گم شده است . و در نهایت بزرگترین سوالش اینست که خود " زندگی " حقیقی چیست ؟ و اصلا حقیقت کدامست ؟

هرکدام از شخصیتهای این متن نماینده  وجودها و حقایق خاصیست که درک معنایش به خواننده واگذار میشود . تنها ذکر این مطلب مفید فایده است که تک تک جملات و لغات برای مفهوم خاصی آمده و هیچیک بیهوده بکار نرفته اند .

و در نهایت  ،     " غریبه " کسیت ؟

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 6:10  توسط هارپوكرات  | 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 23:35  توسط هارپوكرات  | 

       آه از این پیاله های لبریز . آه که چه طوفانی بپا کرده این دانش انسان امروز . آه که چه پرغرور است بشر بر آنچه گمان میدارد میداند . آه که چه غریب و مهجور است دانش . آه که هستی چقدر در کج فهمی فرزند آدم در بکارت ناشناختگی فرو مانده . آه بر زمانه . آه بر بشر. . .

       گاه که در بدمستی خویش ، پای از ابرهای محیط بر دهر فراتر میگذارم ، افسوس میخورم بر این جنبندگان روزگار که به تعبیر خداوندگارشان ، همچون ملخ ها در مغالطه ی دانش های رنگارنگ و پوشالی شان ، هرچه بیش میروند سرگردانتر از پیش به گرداب تاریکی و ظلمت فرومیروند و هرچه به گمان خویش - چراغ علم می افروزند ، آسمان وجود را تاریک تر میبینند . چونانکه گویا دیگر خورشیدی نیست و ستاره ای نمانده و شمعها بی رمق ، کوری او را زمزمه میکنند . و او که طاقت ندارد بر این ملامت ، در آسمان تاریک وجودش خورشیدی میسازد و ستارگانی میپراکند تا خود نیز فریبای پنهانی خویش باشد ؛ و تا نکند که دریابد که فقیر تر از پیش است و اندکی از کبریائیش در نزد خویش و خویشان کاسته گردد. و عجیب اینکه فرزندان آدم چه خورشیدهای کاغذین خیالات یکدیگر را باور کرده اند . گویی از ازل هم همین خورشیدهای کاغذین در آسمان وجود نور افشانده بودند . وای که بشر چه میکند با خویش . وای که توهم چه میکند با بشر . ای بسا رحمت بر انسان دیروز که خورشید آتشین مخلوق خدارا میپرستید نه کاغذین مخلوق خودرا . و اینگونه شد که انسان ، در طلب دانش ، شهر دانش را از یاد برد و دل به الوان تاریک کننده ی دل نهاد .

       زود است اما . . . زود است که بشر در نگاه بی انتهای ستون دهر ، دریابد که این نه دانش بود که می اندوخت که دانش سکون رساند نه حرکت ، و آرام افزاید نه پریشانی ، و وجد آفریند نه رخوت ، و حیرت در حیرت اندازد نه افزودگی بر سردرگمی . و شــیدا کند نه پیــدا و به سجده افکند نه به استکبــار . آه که انسان بنام علم ، چه دور گشت از علم .

      آنروز که علم ها را دفتر بگشایند، چقدر او در حیرت و افسوس افتد که چه گسترده زمانی را در کابوس بسر برد و چه عظیم عمری را بیهوده بر باد داد . آنگاه که درهای علوم را در پیش چشمش گشایند چه فریاد ها زند بر کوری خویش ، که گمان میبرد در دانشها غوطه وراست و حال آنکه شهر دانش را حصارهاست و این حصارها را دربهاییست مقفول بر غنا. اینجار فقر است کلید گشاینده و تشنگیست رمق پیش رونده . و فرزند آدم چه حقیرانه و مضحک در سایه های حصار شهر ، در جنون کبریای دانش خویش افتاده . پای میگذارد بر شانه های همراهان تا بالاتر رود از سایه ی دیوار بر روی زمین . عجبا بر وهم .

      علم چه مظلوم افتاده و بشر چه با او بیگانه . توهم علم مدتهاست بشر را به بازی گرفته و ما نیز فتراک به دست زمانه سپرده ، پیش میرویم با این طوفان جهل و پریشانی. بشر چه بی توجه است بر تاریکی آسمان پر ستاره ی بالای سرش . ستاره ای چند او را بخود گرفته و نمیبیند پهنه ی گسترده ی تاریک آسمان را . و هیچ از خود نمیپرسد که آنچه نمیبینم چیست ؟ تا مبادا در حقارت جهلش در نزد خویش خجل افتد . اما چه توان کرد که میبایست ندید دیدنیها را تا دریافت نادیده ها را . و این سنت کائنات است .

       اگر انسان میدانست که بزودی عالم تا چه اندازه دگرگونی خواهد یافت ، تا این اندازه خود را گرفتار بندهای این علوم الحیل نمیکرد ؛ چه آنکه آنروز که جام شراب ناب علم بمیان آرند ، هرآنکه ساغرش تهی تر بود و عطشش بیشتر ، شراب افزون برد . و آنانکه پیاله هایی اندوخته از وهم دارند و سیراب از سراب ، چه غبطه خورند بر پیاله های خالی و لبهای تشنه ی غریبان این غریبستان ؛ که مینوشند از دست ساقی شراب عشق و دانش محض .

       آری بزودی ستارگان فروریزند و آسمان دانش حقیقی ، در افق چشمان مسیح آفرینش نمایان خواهد گشت و آنروز ما همه در برابر علم ، بی سوادانیم . چه اینکه آنروز ، سکه های ما چونان سکه های اصحاب کهف ، از رونق افتاده است و آنگاهست که درمیابیم این قرون متمادی ، همه خوابگردانی بودیم که در انقلاب دستان او سیر آفاق میکردیم . و آن هنگامه است که درمیابیم چرا اوتادی که آگاهی داشتند بر خوابگردان این گهواره ی مجنون زمین عزیز تا این اندازه در غیبت و فرار و رعب از فرزند آدمی بسر میبردند .

        وَ تَحسَبهم اَیقاظاً وَ هُم رُقود . وَ نُقَلّبهُم ذاتَ الیَمینِ وَ ذاتَ الشِمال . وَ کَلبُهم باسِطٌ ذراعَیهِ بالوَصید . لَوطّلَعتَ عَلیهم لَولّیتَ مِنهُم فِراراً وَ لَمُلِئتَ مِنهُم رُعباً . ( کهف – 18)

   *

     و تو هارپو کرات ؛ در این شب بی شراب ، به انتظار فلق دانش ، آب کم جو ، تشنگی آور بدست .

الهـا . . . سینه ام . . . عطش !

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 0:46  توسط هارپوكرات  | 

 

       آنگاه که غرور کسی را میشکنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، میخواهم بدانم ، دستانت را بسوی کدامین آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

 

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 10:55  توسط هارپوكرات  | 

 

      در میان سبکبالان شهر میخرامم و چون مستان خراب ، بی مقصود و در هیمان ، دل به هر کوی و سوی میکشانم  تا شانه ای . وه که چه شوریست در دلهای وهم آلود این خرامندگان عشق و جوانی و دلشدگی . و زندگانی چه شاداب و پرطراوت میانشان جاریست ...

      در بی ملالی خویش ، خود را سوخته ترین نی از نیستانت میابم و خراب ترین ویرانه در خراباتت . این ساغران شب ، هرکدام ره به شرابی بردند و وان دلشدگان هرکدام دلبری در آغوش گرفتند . و این میان ، من ماندم و حیرت تجرید خویش . زانو زده ام از درد جانکاه کثرت در این بیابان تاریک و سرد هبوط .

     چگونه باور کنم پلک تو را که میدانم تو را خواب فرانمیگیرد و چگونه مرگ دل را بپذیرم و حال آنکه تو خود میدانی آنچه خود نهادی . تو خود ساختی و خود پرداختیم و من این میان میدانم  که در انبوه کاروانیان این سلوک خاموش ، تنها ساغر من بود که شکستی تا شرابم از کفم برود .

     فقیر افتادم . لبالب فقر . یاس برجانم افتاد  که در خماری این شب دیجور ، چکنم با جامی ناپیدا و پیاله ای بشکسته ؟ آری زانو زده ام در این وحشت حزین  و  تابی ندارم بر طاقت. اما در قعر نومیدی از انیسی مهربان ، میدانم که ... ...

آری میدانم  ، که اگر با من سرّی نبودت در میان ، پس چرا  تنها ساغر مرا از کفم ربودی ؟ میدانم امریست بین ما به تناسف ، که نمیگویی با من در میان اینهمه اغیار طعان ، تا فروبریزد حصارهای باور کوته ام ، تا هیمان انقطاع فرا بگیردم .

این شب اما ویرانه ام ، و خراب ، و مست . پیمانه ام شکسته و لبم لبالب عطش . اینک من خود همه پیمانه ام  . . .

              الها !  شراب . . . شراب .

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 12:24  توسط هارپوكرات  | 

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 13:47  توسط هارپوكرات  | 

بسم اللهِ الرَّحمَن الرَّحیم

وَ لاتمدَّنَّ عَینَیک اِلی ما مَتّعنا به اَزواجاً مِنهم و لاتَحزَن عَلیهم وَاخفِض جَناحَکَ لِلمومِنین. (حجر-۸۸)

و تو به این اندک متاع دنیوی که به زوج هایی از آنها دادیم البته چشم مدوز و بر این اندوه مخور و اهل ایمان را زیر بال و پر خود گیر .

 

"  وقتی تنها میشوی . . . . . . . چه با خدا میشوی ، هارپوکرات "

+ نگاشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 6:36  توسط هارپوكرات  | 

 

        گاه هجوم مواج غمها بالها را میشکنند .  سست میشوی . فرو میریزی .و در این رخوت است که شیطان سراغ میگیرد از دلت .  

        در این رخوت ، در این خوابگردی آشفته و مستی وهم انگیز و سکرآور صولت دهر ، در اعماق خاطره هایم ، تنهــــا یک چیز را بیاد می آورم تا ریسـمانی باشد برای نجات از این دریای مـواج ســـراب . بیاد می آورم چیزی را که روزگاری در تمامی رگهایم جاری بود و تنفسش ، یقینی به قلبم می افکند که دیگر هیچ بادی و هیچ طوفانی ، استحکام مهیب قلبم را نمیلرزاند . آنجا من بودم و او . و دیگر هیچ نبود .

        آری بخاطر می آورم . و این گویا تنها ریسمان نجات از این رخوت مستانه است که هر روز بیشتر من را در کام این مرداب تاریک میکشاند . خداوندا بیادم بیاور . روزگاری بود و کلامی و امامی . من دیوانه بودم و دیوانه و دیوانه. با آن کلام دیگر هیچ هجومی را یارای مقابله با من نبود . پس چرا امروز اینقدر رخوت وجودم را فرا گرفته است ؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردام

و بسمتی بروم که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند . . .

. . .

      کلامی بود از مولایم ، یگانه ی دهر . همو که برایش مینگاشتم و از او مینگاشتم. هرآنچه داشتم ازو داشتم و هرآنچه بودم از نگاه لطف او بودم . و او در آن جذبه ی پرالتهاب خلوت ، آنجا که کلام باز میماند از همراهی معنی ، در گوشم زمزمه میداشت :

 

                                                         " اگر کوهها لرزیدند تو نلرز . " 

 و من میخواهم بیاد آورم . . . من . . .

باید بروم .

 

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 16:58  توسط هارپوكرات  | 

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد       یک نکتــه ازین معنی گفتیم و همیــن باشد

از لعـل تو گـر یابم انگشــتره ای زنهـــار          صـد ملک سلیمـــانم در زیر نگیــن باشــد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای  دل         شاید که چو وابینی  خیر تو در این باشــد

هرکونکند فهمی زین کلک خیال انگیــــز        نقشش به حرام ارخود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هریک به کسی دادند        در دایـره ی قسمت اوضــاع چنین  باشــد

در کار گلاب و گل  حکــم ازلــی این بود          کین شاهـد بازاری وان پرده نشیـن باشــد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر      کاین سابقــه ی پیشیـن تا روز پسیـن باشــد

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 22:44  توسط هارپوكرات  | 

 

یادم میاد جوونتر که بودم قشنگ ترین چیز دیدن یه دختر جوانی بود که دست یه بچه رو گرفته بود و اون رو تاتی تاتی راه میبرد.

. . .  حالا اما

بعد از گذشت سالها قشنگ ترین چیز برام دیدن همون دختر جوان و زیباست که بعد از نمازش سر سجاده باقی مونده . . .

عجیبه سلوک آدمی . . .

+ نگاشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 12:56  توسط هارپوكرات  | 


نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
شهریور 1387
مرداد 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
فهرست مطالب
الهه ی سکوت من
ای دوست من
برای نی مینویسم آیا ؟
جرم و جزا
اکنونی ازلی و ابدی !
شانی دیگر
دری از درهای بهشت
ذخیره ی تقدیر
سفیران کوی دوست
چرا . . . چرا . . . ؟
سوال ؟
شناخت
رحمت برای عالمیان و نیز عالمها
اگر آنروز بیاید . . .
ای آه من !
ژرفای مغاک
نیاز خداوندان
همه چیز برای یک پیاله
چهره ی معصوم گناهکاران !
ناز کن نازنینا . . . بیش از پیش
نگارنده
قفس ویران بهتر
بیابان خاموش
کشتنگاه
ققنوس عشق
یوسف عزیز
از تو دور افتادم
صید در پی صیاد !
خاطره
جام می و خون دل
اگر کوهها لرزیدند . . .
زجر پنهان
واحه ای در دوست
شام هبوط حق
عرش رحمان
چرا ظرف مرا . . .
دیگر عاشقانه های من
جنون ، يادآور سكوت من !
یادداشتهای روزانه ی من
ساغری از می

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM