آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان خطور نکرده است
" ... یکی از گفته های بسیار شگفت آور "دیوید بوهم" ــ فیزیکدان برجسته ی کوانتوم ــ اینست که واقعیت ملموس زندگی هر روزه ی ما ، درواقع نوعی توهم است ! درست بسان یک تصویر هولوگرافیک . و در زیر این واقعیت ، نظم عمیق تری از وجود مستتر (پنهان) است . یعنی سطحی وسیع و اصیل تر از واقعیت که مدام ، درست به همان شیوه که یک تکه فیلم هولوگرافیک به تولید هولوگرام میپردازد ، به تولید همه ی اشیا و نمود های جهان فیزیکی ما میپردازد . و بوهم این سطح عمیقتر واقعیت را " نظم مستتر " (نظم درخود پوشیده ) مینامد و به سطح وجود خود ما بعنوان "نظم نامستتر" (نظم ناپوشیده) اشاره میکند . او این واژه ها را از آنرو بکار میبرد که تجلیات همه ی صورتهای جهان را نتیجه ی بیشمار ظهور و غیبت این دو نظم میداند ... این ایده را میتوان در بسیاری از سنتهای کهن جهان نیز یافت . مثلا بودایی های تبتی این دو جنبه را خلا و لاخلا مینامیدند . لاخلا واقعیت چیزهای دیدنیست . و خلا نظیر نظم مستتر ، جایگاه زایش همه ی چیزهاست که بصورت یک جریان بی پایان ، از آن سرازیر میشود . با این حال تنها خلا است که واقعیت دارد و تمامی اشکال جهان عینی ، واهی اند و تنها بخاطز جریان بی پایان میان این دو نظم اند که وجود دارند . در عوض خلا را چیزی ظریف و پیچیده ، تقسیم ناپذیر و رها از خصوصیات متمایز کننده دانسته اند . چرا که تمامیت خلل ناپذیرش را نمیتوان با کلمات توصیف کرد ... بوهم بر این باور است که جهان را چیزی متشکل از اجزا دانستن ، همانقدر بیمعناست که آبفشانهای گوناگون یک چشمه را چیزی جدای از آبی که در آن است بدانیم . یک الکترون ، یک ذره ی اولیه نیست . بلکه نامیست که بر وجهی خاص از تمامی جنبش (هولوموومنت ) اطلاق شده است . واقعیت را قسمت کردن و سپس هر قسمت را نامگذاری کردن ، همیشه کاری دلبخواه و حاصل رسم و رسومات است . زیرا ذرات زیر اتمی و هرچیز دیگری در جهان ، بیشتر از طرحهای مختلف یک قالی ، از هم جدا نیستند . هرچه درجهان وجود دارد جزیی از " یک پیوستار " است ! طبقه بندی های مفهومی ای که ما بکار میبندیم تا جهان را تقطیع و تجزیه کنیم ، کار خودمان است . اینها جایی در " آنجا " ندارند . چون در " آنجا " فقط تمامیت تقسیم ناپذیر در کار است . یعنی خدا ... " "جهان هولوگرافیک - مایکل تالبوت" ░ پ ن : سالها پیش ، وقتی برای اولین بار با معنی درست و شگفت واژه ی "صمد" آشنا شدم و بعدتر ها که معنی عظیم واژه ی " احد " آنرا برایم دقیق تر معنا کرد ، نمیدانستم که این حیرت ، سالها مرا همراهی خواهد کرد تا بدانجا که تمام دانشها و بینش های زندگیم را تحت الشعاع قرار دهد . وقتی در روایتی خوانده بودم که امام باقر علیه السلام به یکی از اصحاب خود گفته بودند که " اگر شما به اندازه ی کافی درک داشتید ، تمامی دانشهای هستی را در کلمه ی "صمد " بشما می آموختم " ، آنگاه کمی خود را دلداری میدادم بر این حیرت بزرگ و درد لاعلاجی که بر جانم افتاده بود . و وقتی از قول رسول خدا خوانده بودم که " خداوند سوره ی توحید را برای مردم آخرالزمان نازل کرده است" ، آنگاه خویشتن دارانه منتظر ایستاده بودم بر نظاره ی پهنه ی دانشهای درکنج مانده ی زمانه ی خویش . و استمداد میطلبیدم بر جرعه آبی برای فرو نشاندن عطش سینه ام . برای این آتشی که بر جان افتاده بود و سیل دانشهای مجعول زمانه ، بر سوزشش می افزود . و حال ، آشفته تر از پیش ، و شیداتر از همه وقت این دعای رسول حق ، شده زمزمه ام که : " اللهم ارنی الاشیاء کما هی " ... و اما سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید؟! " فقط آدمیانند که بجایی رسیده اند که دیگر نمیدانند چرا وجود دارند ؟! آنها دیگر از مغزشان استفاده نمیکنند و آن دانش سری که نسبت به بدن و حواس و رویاهای خود دارند را فراموش کرده اند . آنها از دانشی که روح در اختیار یکایکشان قرار داده استفاده نمیکنند . اصلا از آن خبر ندارند . و لذا کورکورانه و افتان و خیزان راهی را که به هیچ کجا نمیرسد دنبال میکنند . نوعی بزرگراه که آنان خود با بولدوزر به جان آن افتاده اند و هموارش ساخته اند تا بتوانند سریع تر به آن حفره ی عظیم تو خالی که سرانجام در انتهای راه خواهند یافت برسند . حفره ای که منتظر است آنها را یکجا ببلعد . یک شاهراه راحت هموار که میدانم به کجا میرسد ؛ خود دیده ام . خود آنجا بوده ام . در تصور ذهنی ام . و هرگاه به فکرش می افتم از وحشت میلرزم . . . " * متن فوق قسمتی از کتاب فوق العاده ی " جهان هولوگرافیک " نوشته ی مایکل تالبوت است . کتابی که خود بابی از دانش را بسوی شما میگشاید ، و نه صرفا دانشی را بر دانش شما بیفزاید . چه اینکه دانشهایی هستند از نوع بینش ، که خود دریچه هایی هستند به دنیاهایی بسیار عظیم و عمیق . دنیاهایی که همینجا در کنار ما هستند اما تنها معدودی از چشمها به دیدارشان نایل می آیند . چشمهایی که بطلبند و همان چشمهایند که میابند . این کتاب رو میتونید از انتشارات جیهون تهیه کنید . پیشنهادیست از جنس عطش ! گویند سرّ عشق نگویید و نشنوید مشکل حکایتیست که تقریر میکنند ... ... سلام. ممنونم از دوستانی که توی این دوره ی کوتاه نبودنم این کلبه ی فقیرانه رو فراموش نکرده اند و هنوز هم با سرزدن هاشون دلگرمم میکنند . انشاالله بزودی این کم کاری رو جبران میکنم . فعلا این کلیپ کوتاه و گرانقدر رو که هدیه ای بوده از یک دوست باارزش ، براتون هدیه میگذارم که بی مناسبت به مناسبات این روزهای غم آلود نیست . چشمهایی که معجزشان کلام بود ، اما میگریستند از واماندگی واژه در بیان حقیقت . جشمهایی که از غم جهل امتی ، لحظه به لحظه بی فروغ تر میشدند . . . دوسال پیش ، توی اون زمستان سهمگین ، وقتی پا به این خونه میذاشتم ، اندوهی بسیار سهمگین بر دلم سنگینی میکرد . اندوهی اونقدر گران که گمانم به درآمدن از اون نبود .... حالا امشب رو میگذرونم و حال آنکه آخرین شبیه که تو این خونه بیتوته کرده ام و آخرین شبیه که این تن خسته رو بر این تخت خسته تر از خویش رها میکنم . و امیدم به خداوند متعاله ... همون خدای یوسف در چاه . . . شرک آنقدر مرموز ، و ایمان آنقدر متفاوت از باورهای ساده انگارانه ی ماست که دیده ام کافرانی را که در قله های ایمان میزیند ، و بسیار هم دیده ام خداپرستانی را که جز باورهای خالی ساخته ی ذهن و نفس خود را ، در مغاک های تاریک و نمور عادات، نمیپرستند . رسیدن به درک و شناخت خداوند هستی ( همان وجود ) و ادراک نوع و روش ارتباط با او ، آنقدر متفاوت با دیدگاههای عرف شده ی امروزیست که اغلب میبایست در زیر روشنای آفتاب هم با چراغ گرد شهر گشت که شاید و شاید بتوان جانی را یافت که درک صحیحی از وجود و هستی (یعنی خداوند) و شیوه ی حشر و زندگی با او را داشته باشد . امام صادق علیه السلام در روایتی خاص میفرمایند : " همه ی آنچیزی را که شما در دقیق ترین معانی در گوشه های ذهن و اوهام خویش تمییز میدهید ، مخلوقات ذهنی شمایند که بازتاب باورهای درونی خودتانند . چنانکه حتی مورچه گمان میکند که خداوند دو شاخک بزرگ و نیرومند بر روی سر دارد ... " خداشناسی و خداپرستی های ما ، اغلب باورهای خام و برون ریزی های عقده گونه ی درونی ماست که از شکاف عرف ها و رسومات بی محتوا و منجمد و بی روح ، به بیرون "زندگی ما " تراوش میکند . زندگی هایی افراشته تنها بر کلیشه ای فرسوده و تهی . جانهایی مرده از عادت ، و زنده نشده با معرفت و عشق . زندگی هایی مملو از "تهوع" ! شرک آنقدر پنهانست ، و خداپرستی آنقدر نادر ، که گویی خداوند متعال غریب ترین کس بر روی زمین است . شناخت هستی خداوند متعال ، و درک حضور او ( قرب ) چیزی نیست که بتوان آنرا در قالب کلمات و مناسک گنجاند . تا مفهوم " آن چیز دگر " در قلب ما ننشیند ، ما از وجود و هستی و زندگی (و بمعنای اعم:خدا) جز موصوفهای کوته فکرانه که جز مخلوقات ذهنی ما چیزی نیست ، درک نخواهیم کرد . حقیقت امر اینست که ایمان داشتن و مومنانه زیستن ، رسیدن به نوعی نگرش و بینش خاص به هستی است که بکلی بنیانهای عرف گونه ی درونی ما را درهم فرو میریزد و از هم میپاشد ، و بنیانی جدید و زندگی ای بکلی مغایر با روشهای پهن شده در اجتماع خواهد بود ، که درشرایط امروزی شاید عزلت را تنها همدم انسان سازد . این پدیده (ایمان) آنقدر متفاوت با دیدگاهها و تجربیات عموم امروزه است که بندرت میتوان مظهری از آن را یافت . از این روست که سعادت را در قرآن در جمله ی "الذین آمنوا و عملوالصالحات ..." میبینیم . و حال آنکه همین کلمه ی ساده و متاسفانه در پیش پا افتاده ی " آمنوا" آنقدر پدیده ای نایاب است که خداوند خود حال زمانه ی واپسین را اینگونه توصیف میکند : " ... ثلة من الاولین و قلیل من الاخرین " (واقعه _ 13) . به واقع عموم انسانها را رحمت گسترده ی خداوندست که به بهشت میرساند ، نه ایمان آنها . که ایمان ، آدمی را به "او" میرساند نه به بهشت . این پدیده آنقدر شگرف و دور از دستهای بسته ی عقول محاسبه گر ماست که تجربه ی عظیم ساعتی نشستن با "مومن" کافیست تا درونت را بهم بریزد . . . دیوانه ات کند . . . شیدایت سازد . . . تشنه ام . . . . . . . الهــــا ، تشنه ام . . . . استاد میگفت : " انسان بذری است کاشته شده در خاک . تا میوه ای بدهد . و آن میوه "حیرت" است و "دهشت" ! اما بی خلوت و سکوت نمیشود آقایان . . . نمیشود . " پرسیدم : تابحال چطور زندگی کردی ؟ گفت : همونطور که همه زندگی میکنن . بدنیا اومدن ... مهدکودک ... بازی های کودکانه ... کلاس و درس ... امتحان و کنکور ... دبیرستان و دانشگاه ... تلویزیون و سینما ... کار و ازدواج ... بچه دار شدن و دوره ای دوباره برای فرزندم .... ... بیاد سوال و جوابی که بین آقای قاضی تبریزی و شهید مطهری پیش اومده بود افتادم . اون عارف ژرف از شهید مطهری پرسیده بود چطور نماز میخونی ؟ مطهری که اون زمان طلبه ای جوان بوده پاسخ داده بود : با توجه کامل به تجوید درست و معانی و مفاهیم آیات و توجه به خداوند متعال . آیت الله قاضی با تعجب ازش پرسیده بود : " پس کی نماز میخونی ؟! " ... اون رفته بود پی زندگیش و من هم . اما یه صدایی مدام تو گوشم زمزمه میکرد : " پس تو کی زندگی میکنی ؟! " عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است حیف و صد حیف که ما دیر خبر دار شدیم گاهی روزهایی بر انسان میگذرد که در آن حرفهایی دارد برای گفتن . و گاه روزهایی می آیند که در آن حرفهایی هست برای نگفتن . اما روزهایی هم هست که حرفهایش از جنس رفتارند . در این روزها شاید سکوت بهترین همنشین آدمیست . . . بشکن دلم که رایحه ی درد بشنوی کس از برون شیشه نبوید گلاب را از کوچه پس کوچه های شهر تاریکش میگذشت . شهر درون خود . کوچه های افکار . گذرگاههای عقاید . از لابلای کوههای امید . مابین دشتهای خیال . . . و آنجا ، کوچه ای پر از فقر بود . خانه ای پراز فلاکت . و گذرگاهی دیگر در رنج بیماری . انسانهایی دید در درد غوطه ور . چشم امیدشان کور . نای ناله شان خاموش . دست خواهششان سرد . . . آشفته و پریشان روی بسوی آسمان فریاد زد : ــ بار خدایا ! ای آنکه خود را مهربانترین مهربانان میخوانی . چنان تویی با آن عظمت و مهربانی ، چرا کاری برای اینان نمیکند ؟ ندایی آرام در گوش جانش زمزمه کرد : ـــ من از پیش کاری برایشان کرده ام . من ، تو را آفریده ام . پ ن : تلک الایام نداولها بین الناس . و لیعلم الله الذین آمنوا ، و یتخذ منکم شهداء ؛ و الله لایحب الظالمین. آل عمران 140 آه از این پیاله های لبریز . آه که چه طوفانی بپا کرده این دانش انسان امروز . آه که چه پرغرور است بشر بر آنچه گمان میدارد میداند . آه که چه غریب و مهجور است دانش . آه که هستی چقدر در کج فهمی فرزند آدم در بکارت ناشناختگی فرو مانده . آه بر زمانه . آه بر بشر. . . گاه که در بدمستی خویش ، پای از ابرهای محیط بر دهر، فراتر میگذارم ، افسوس میخورم بر این جنبندگان روزگار که به تعبیر خداوندگارشان ، همچون ملخ ها در مغالطه ی دانش های رنگارنگ و پوشالی شان ، هرچه بیش میروند سرگردانتر از پیش به گرداب تاریکی و ظلمت فرومیروند و هرچه – به گمان خویش - چراغ علم می افروزند ، آسمان وجود را تاریک تر میبینند . چونانکه گویا دیگر خورشیدی نیست و ستاره ای نمانده و شمعها بی رمق ، کوری او را زمزمه میکنند . و او که طاقت ندارد بر این ملامت ، در آسمان تاریک وجودش ، خورشیدی میسازد و ستارگانی میپراکند تا خود نیز فریبای پنهانی خویش باشد ؛ و تا نکند که دریابد که فقیر تر از پیش است و اندکی از کبریائیش در نزد خویش و خویشان کاسته گردد. و عجیب اینکه فرزندان آدم چه خورشیدهای کاغذین خیالات یکدیگر را باور کرده اند . گویی از ازل هم همین خورشیدهای کاغذین در آسمان وجود ، نور افشانده بودند . وای که بشر چه میکند با خویش . وای که توهم چه میکند با بشر . ای بسا رحمت بر انسان دیروز که خورشید آتشین مخلوق خدارا میپرستید نه کاغذین مخلوق خود را . و اینگونه شد که انسان ، در طلب دانش ، شهر دانش را از یاد برد و دل به الوان تاریک کننده ی دل نهاد . زود است اما . . . زود است که بشر در نگاه بی انتهای ستون دهر ، دریابد که این نه دانش بود که می اندوخت که دانش سکون رساند نه حرکت ، و آرام افزاید نه پریشانی ، و وجد آفریند نه رخوت ، و حیرت در حیرت اندازد نه افزودگی بر سردرگمی . و شــیدا کند نه پیــدا و به سجده افکند نه به استکبــار . آه که انسان بنام علم ، چه دور گشت از علم . آنروز که علم ها را دفتر بگشایند، چقدر او در حیرت و افسوس افتد که چه گسترده زمانی را در کابوس بسر برد و چه عظیم عمری را بیهوده بر باد داد . آنگاه که درهای علوم را در پیش چشمش گشایند چه فریاد ها زند بر کوری خویش ، که گمان میبرد در دانشها غوطه وراست و حال آنکه شهر دانش را حصارهاست و این حصارها را دربهاییست مقفول بر غنا !! اینجار فقر است کلید گشاینده و تشنگیست رمق پیش رونده . و فرزند آدم چه حقیرانه و مضحک در سایه های حصار شهر ، در جنون کبریای دانش خویش افتاده . پای میگذارد بر شانه های همراهان تا بالاتر رود از سایه ی دیوار بر روی زمین . عجبا بر وهم !! علم چه مظلوم افتاده و بشر چه با او بیگانه . توهم علم مدتهاست بشر را به بازی گرفته و ما نیز فتراک به دست زمانه سپرده ، پیش میرویم با این طوفان جهل و پریشانی. اگر انسان میدانست که بزودی عالم تا چه اندازه دگرگونی خواهد یافت ، تا این اندازه خود را گرفتار بندهای علوم الحیل ــ این حجاب اکبر ــ نمیکرد ؛ چه آنکه آنروز که جام شراب ناب علم بمیان آرند ، هرآنکه ساغرش تهی تر بود و عطشش بیشتر ، شراب افزون برد . و آنانکه پیاله هایی اندوخته از وهم دارند و سیراب از سراب ، چه غبطه خورند بر پیاله های خالی و لبهای تشنه ی غریبان این غریبستان ؛ که مینوشند از دست ساقی شراب عشق و دانش محض . آری بزودی ستارگان فروریزند و آسمان دانش حقیقی ، در افق چشمان مسیح آفرینش نمایان خواهد گشت و آنروز ما همه در برابر علم ، بی سوادانیم . چه اینکه آنروز ، سکه های ما چونان سکه های اصحاب کهف ، از رونق افتاده است و آنگاهست که درمیابیم این قرون متمادی ، همه خوابگردانی بودیم که در انقلاب دستان او سیر آفاق میکردیم . و آن هنگامه است که درمیابیم چرا اوتادی که آگاهی داشتند بر خوابگردان این گهواره ی مجنون – زمین عزیز – تا این اندازه در غیبت و فرار و رعب از فرزند آدمی بسر میبردند . وَ تَحسَبهم اَیقاظاً وَ هُم رُقود . وَ نُقَلّبهُم ذاتَ الیَمینِ وَ ذاتَ الشِمال . وَ کَلبُهم باسِطٌ ذراعَیهِ بالوَصید .لَوطّلَعتَ عَلیهم لَولّیتَ مِنهُم فِراراً وَ لَمُلِئتَ مِنهُم رُعباً . ( کهف – 18) و بیدار میپنداشتی آنان را و حال اینکه آنان در خواب بودند ؛ و ما آنها را به راست و چپ میگردانیم .و سگ آنها دستان خود را بر دهانه ی غار ( به نگاهبانی ) گشوده بود . اگر به احوال آنها اطلاع میافتی فرار میکردی و وجودت از وحشت مالامال میشد . * و تو هارپو کرات ؛ در این شب بی شراب ، به انتظار فلق دانش ، آب کم جو ، تشنگی آور بدست . الهـا . . . سینه ام . . . عطش ! گاه ، در شبهایی چون امشب ، در میمانم در برابر عظمت اقیانوس بیکران همسفرم ... درمیمانم . . . میشکنم . . . ... میدانی که مرا باده تویی ؟ . . . . . . باده تویی . . . بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی امیر المومنین علی علیه السلام در خطبه ای از نهج البلاغه در یادآوری از دوستی از دوستان خویش اینگونه سخن میگویند : " مرا در روزگاران گذشته برادری بود در راه خدا ، که کوچک بودن دنیا در نظرش ، او را در چشم من بزرگ میکرد . شکمش بر او تسلطی نداشت . آن چیز را که نمیافت آرزو نمیکرد . و اگر میافت ، بسیار بکار نمیبرد . بیشتر روزگارش خاموش بود . و اگر میگفت ، بر گویندگان غلبه میافت و تشنگی پرسندگان را فرو مینشاند . افتاده بود و هم او را ناتوان میپنداشتند ، اما هرگاه زمان کوشش پیش می آمد ، شیر خشمگین و مار پر زهر بیابان بود . برهان نمی آورد تا نزد قاضی میرفت و کسی را سرزنش نمیکرد در کاریکه برایش بهانه ای میافت ، تا اینکه عذر او را میشنید . از دردی شکوه نمیکرد مگر وقتی که بهبود میافت . آنچه میگفت بجا می آورد و آنچه نمیکرد نمیگفت . اگر در سخن به او غلبه میکردند در خاموشی مغلوب او بودند . چرا که در شنیدن حریص تر بود تا در گفتن .و اگر ناگاه میان دو امر میماند ، مینگریست که کدامیک بر خواهش نفس نزدیک تر است ، پس آنرا ترک میکرد و دیگری را میگزید . . . بکوشید که این صفات را فراگیرید و به این خوی ها رغبت کنید . که اگر بر همه توانایی ندارید ، فراگرفتن اندک از آن بهتر از فروگذاردن همه ی آن است ." دوست ها داشتم . دوست ها دارم . هرکدام در طعمی از خدا ! دوستانی داری از جنس خاک . دوستانی از جنس باد. دوستانی از جنس دریا . گاه از جنس دوزخ . دوست ها هرکدام پلی هستند بسوی افقی . دوستانی داشتم از جنس جنون . دوستانی داشتم از جنس خاک . خاک محض . سرد . خاموش . دوستانی داشتم از جنس جنون . از جنس شبهای خاموش سرگردان . از جنس دیوانگیهای کوتاه . از جنس سرنهادن ها . تسلیم ها . . . فریادها. . . واژه ها . . . آه ای دوست ای دوست ای دوست . . . یادش بخیر . . . دوستانی داشتم از جنس فردا . دوستانی داشتم از جنس روزمرگی . فرتوتی . دوستانی بودیم از جنس سکوت . . . یاد دارم حتی دوستی داشتم از جنس شمس . . . آتش بجانم افکند و . . . . . . . . رفت . و ماند . حصارها وسیع شدند با او . افق ها گسترده شدند تا مرگ . عشق معنا شد حتی تا فراق . خدا نزدیک شد با او ، حتی تا رگ ! دوستی داشتم حتی ، از جنس کاه . او هم رفت . اما همچون کاه سبک . دوستی داشتم حتی چون شیشه ، شفاف . براحتی شکست اما . میدانم اما ، دوستانی هم هستند از جنس کوه . . . از جنس کوه . . . از جنس کوه . خدا میداند تنها ، که چقدر دوست میدارم خیره در شمعی بمانم . . . شعله اش همیشه مرا دیوانه میکند . یادم آمد : دوستی داشتم همچون . . . . نه ! نه . من هیچ وقت دوستی نداشتم از جنس شمع ! آری یادم آمد : من هیچگاه دوستی نداشتم از جنس شمع . . . سالها گذشته اما . سالها گذشت حتی . دیوانگی ها کردم . دیوانگی ها دیدم . کودکی ها کردم . کودکی ها دیدم . . . . چه رسم غریبیست دوستی . افق را در دست لمس میکنی . افقی که در چشم تو نیست . در چشمان اوست . جایی که نمیدانیش ، حتی گاه با او ! خدا بامن تنها بود . و من ، دوستی داشتم که مرا بی او خواست . دوستی داشتم که مرا تا او برد . دوستی داشتم که مرا حتی با خویش نخواست ! شاید مرا هیچ میخواست . رسم آواره ای دارد دوستی . رسمی پریشان واقعیت ها . با دوست از کوچه ها گذشتم . بی دوست هم . کوچه ها بودند که آواره ی ما بودند . گاهی احساس میکنم زمان هم آواره ی ماست . واله ای سرگردان بدنبال شکار یک نگاه . یک نگاه خاص . یک نگاه ژرف در چشمان سیاه و عمیق دوست . . . آه . . . . . . . . . چشمهایش . . . چشمهای دوست حرف ها دارد . من حرفهای بسیار خوانده ام از آن . من از چشمها تا دوزخ فرو شده ام . من از چشمها تا بهشت فرا شده ام . آه که دستهایم گاه در چه دستهایی مکث کرد . دستهایی دور . شبهایی شوم . میدانم اما که خدارا سنتی است در هستی . سنتی که من میخواهم از او و او میدهد با دوست . بارها گفته ام . بازهم میگویم : دوست همان دعای اجابت شده ی ماست . . . تو باور نکن باز . فکر میکنی از ما چه میماند ؟ پ ن : ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم . . . سخنی در باب عرفان های کاذب عصر ما ، که متاسفانه در میان جوانان باب شده است . مارهایی بس خوش خط و خال که هویت درونیشان همان اومانیسم است . انسان محوری . اینکه انسان را محور تمام ادراکات میدانند و خارج از ادراک انسان ، به حقیقتی مجرد و محض اعتقاد ندارند . اینکه احساس انسان معیار همه چیز است . اینکه در نهایت ، انسان خود آفریدگار خویش میشود . و نهایت اینکه تو پس از دیدن فیلم مستند " راز " غرق لذت و شعف میشوی . اینکه تو خدای خود را گم میکنی . اینکه تو گم میشوی . اما حرکت حسین چنان طنینی در گوش تاریخ افکند که پیروانش هیچگاه اسیر این ضلالت نگردند . چرا که حسین چراغ هدایت در شبهای دیجور ظلمت است . همان کشتی نجات از تلاطم ها و پریشانی های زمانه . و شیعه ی حسین ، هیچگاه خود را در مرکز آفرینش نمیبیند . چرا که حسین به بلندای تاریخ فریاد زد که : "اگر دین محمد جز به بهای خون من زنده نمیماند ، پس ای شمشیرها مرا فراگیرید ." حسین با این کلام این چراغ هدایت را روشن کرد تا شیعه هیچگاه و به هیچ ترفندی مبتلا به "انسان محوری " نشود . چه اینکه حسین هم که انسان کامل و حجت خدا در زمان خود بود با تمام دارایی اش فدای دین محمد میشود . یعنی این همه عظمت فدای عظمتی بالاتر از خود . این سیلی سختی است به کسانیکه دین را بازیچه ی هواهای نفس خود کرده و گمان میکنند که دین همان دریافت ذهنی و مکاشفات درونی آنهاست و بدین سان باب اباحه گری و خودپرستی را در نفس خود میگشایند . ای آنکه عادت وار بر حسین میگریی و بر سینه میزنی ! حسین با آن همه عظمت قربانی دین شد . تو برای دینت چه به قربانگاه آورده ای ؟ ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبراننـد کان را که خبــر شد خبری باز نیامد سخنی کوتاه هم در این باب را از زبان دکتر سروش یشنوید . لینک " وقتی که در صحنه ی پیکار حق و باطل نیستی ، هرکجا میخواهی باش . به نماز بایست یا به شراب بنشین. فرقی نمیکند ! بی امام ، سعی صفا و مروه هم سعی ای بیهوده است . همچون عرق ریختن های بی حاصل امروز مسلمانان که هرچه بیشتر عرق میریزند بیشتر به بدبختی و فلاکت میرسند . بی معرفت امام ، طواف بر گرد کعبه ، طوف بر گرد همان بتخانه ی بزرگ است پیش از رسالت محمد (ص) . . . " " دکتر شریعتی -- حسین وارث آدم " باخودم میگفتم اگر در تمام عمر یکبار هم برای حسین بر سینه نزنم و فقط و فقط این سخنرانی دکتر شریعتی رو به حقیقت درک کنم ، برای دنیا و آخرتم توشه کافیست . و مگر نه آنکه میزان بلندای هر عمل ، معرفت و سپس خلوص است . پس عجبا از ما که نمیدانیم حسین از چه رو چنان مستانه همه ی آنچه در دنیایش بود را به فدا داد ، و بر سینه میکوبیم . گریه بر زخم های حسین کافیست . بر دردهای حسین مویه کنید ... لینک دانلود سخنرانی فوق العاده ی دکتر شریعتی با عنوان "حسین وارث آدم" " قافله عشق در سفر تاريخ است و اين تفسيري است بر آنچه فرموده اند: كل يوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... اين سخني است كه پشت شيطان را مي لرزاند و ياران حق را به فيضان دائم رحمت او اميدوار مي سازد.
برچسبها: جهان هولوگرافیک, صمد, یگانه, هستی یکپارچه, هولوگرافیک



| Design By : Night Skin |

